پسری که زنده ماند | نُویل

..::هوالرفیق::..

– مطمئنی می‌خواهی این پسر را پیش عمه‌اش بگذاری؟ من تمام روز داشتم آن‌ها را نگاه می‌کردم… بدترین مشنگ‌هایی (Muggle) هستند که در زندگیم دیدم!
+ این‌ها تنها خانواده‌ای هستند که برایش باقی مانده…

شاید باورش سخت باشد که هنوز هم کسانی هستند که با هری آشنا نیستند، اما این یک واقعیت است.

توضیحات تصویر: مجموعه کتب هری پاتر، نوشته‌ی جی کی رولینگ (Harry Potter Book Series by J. K. Rowling)

بهتر است همین اول بگویم که تعداد کتاب‌های داستانی (Fiction) که خواندم بسیار کم هستند و بیشترین حجم مطالعه‌ام بر روی کتاب‌های غیر داستانی (Non-Fiction) بوده است. اما برای اولین پست از مجموعه معرفی کتاب‌هایی که خواندم این یکی را انتخاب کردم چرا که خاطرات بی‌نظیری به آن پیوند خورده و خوب این حقیقت که این مجموعه رمان، اولین کتاب داستانی (Fiction) است که در زندگی‌ام خوانده‌ام در قشنگی این خاطرات پیوند خورده، بی‌تاثیر نبوده است.

داستان از آنجایی شروع می‌شود که اولین بار آرین۱ مجموعه (Collection) سینمایی هشت‌گانه۲ هری پاتر را بهم داد و گفت: «حتما نگاش کن!» قبل از آن اسمش را زیاد شنیده بودم و از خودش تنها چیزی که می‌دانستم این بود که عینک گردی دارد و یک جادوگر است.

من و امیر فیلم‌ها را بعد از ظهرها نگاه می‌کردیم چرا که با مادرمان قرار گذاشته بودیم هر وقت که از سر کار برمی‌گردد آن‌ را تماشا کنیم که نامردی! نباشد. هر چه باشد او پایه همیشگی فیلم‌ها و سریال‌های جذابی است که دیده‌ایم. با این حال سه روز بیشتر طول نکشید که این مجموعه سینمایی (Collection) تمام شد.

اما خوب قرار نیست اینجا از فیلم ها بنویسم۳؛ این پست معرفی کتاب است. با این مقدمه می‌خواستم تازه شروع کنم:

این داستان دیدن فیلم‌ها مربوط به اواخر تیر ماه بود؛ یعنی وقتی که از همه چیز فارغ شده بودیم: امتحانات خرداد ماه و آزمون ورودی مدارس مختلف برای دبیرستان. تابستانی بود که داشتم وارد اول دبیرستان می‌شدم.

یکی از روزهای شهریور همان سال بود که مادر از سرکار برگشت و زنگ در را نزد. با کلید وارد شده بود؛ یعنی خیلی آرام و بی سر و صدا؛ از همان بی سر و صداهای همیشگی که بیشترین سر و صدا را ایجاد می‌کند.

یادم می‌آید که وارد اتاقم شد و یک کتاب خوش رنگ دستش بود؛ آن رنگ کرم۴ دوست داشتنی…

– پس سلامت کو؟!

+ عه…! مامان کی اومدی؟! سلام…!

+ سلام به روی ماهت!۵، چون میدونم چقدر حال می‌کردی، برات این کتاب رو خریدم: “هری پاتر!” 🙂
این جلد اولش هست؛ بخون ببین دوست داری یا نه تا بقیه‌اش هم بگیریم.

فکر می‌کنم برای این که بیشتر بتوانیم با هم، «هم ذات پنداری»۶ (و نه «هم زاد پنداری!») کنید بهتر است این واقعیت را بدانید:

«هیچ چیز در دنیا نمی تواند باعث شود که کامپیوترم را خاموش کنم و دیگر سراغش نروم، حتی مهم‌ترین و سرنوشت‌سازترین! امتحانات.»
اما هری پاتر این کار را کرد.

یعنی در اوج بی کاری تابستان و نداشتن هیچ کلاس یا دغدغه درسی، کامپیوترم را خاموش کرده بودم و حتی نمی‌خواستم بهش فکر کنم.

توضیحات تصویر: مجموعه کتاب‌های هری‌پاتر – نشر ققنوس – مترجم: خانم ویدا اسلامیه۷ کتاب‌های نسخه اصلی + جلد هشتم به اسم فرزند نفرین شده (سمت چپ) کتاب «داستان‌های بیدل نقال» سمت (راست تصویر)

جلد اول را همان روز تا شب تمام کردم و گزارش دادم؛ جمله‌ی پدرم را اینجا می‌نویسم تا به یادگار بماند. همان طور که اخبار ساعت ۲۲ را نگاه می‌کرد بهم گفت: «ای کاش درس‌هایت را هم همین طوری می‌خواندی!»

فکر می کنم به خاطر دیدن این شوق زیاد بود که فردایش دو جلد دیگرش را برایم خریدند. آن هم هر کدام یک روز زمان برد تا تمام شود؛ و بعد دو جلد دیگر… اما این‌ها هیچ کدام اهمیت ندارد؛ می‌خواهم کتاب پنجم این مجموعه یعنی «محفل ققنوس» را برایتان تعریف کنم.

بیشترین حجم را همین کتاب محفل ققنوس دارد، سه جلد است. روز ششم آن هفته، سه جلد کتاب را برایم خریدند و پدرم از هزینه‌هایی که آن هفته بابت این کتاب‌ها کرده بود کمی شاکی بود و من از شرط‌هایی که برایم گذاشته بود فهمیدم:

– بیشتر از ۸ ساعت در روز حق نداری رمان بخوانی؛ باید ورزش کنی و درس هم بخوانی وگرنه دیگر از کتاب خریدن خبری نیست…
+ ولی آخه بابا، درس چی بخونم الان؟
– نمی‌دانم! همان درس‌های قبلی‌ات را مرور کن.

فکر کنم الان دیگر شما هم می‌توانید خنده‌های برادرم از اتاق بغل را به وضوح خودم بشنوید!

محفل ققنوس سه جلد بود، سه جلد هیجان‌انگیز که تحت هیچ شرایطی نمی‌شود آن را بست و کنار گذاشت. شب شد و من جلد اول را تمام کرده بودم، جلد دوم را شروع کردم که پدرم وارد اتاق شد.

«همین الان میگیری می‌خوابی وگرنه همه‌ی کتاب‌های هری‌پاترت را آتیش می‌زنم!»

و همه‌ی چراغ‌ها خاموش شد.

و من آن شب را بدون آن که احساس خستگی یا خواب آلودگی کنم، بدون حتی پلک زدن که مبادا صدای به هم خوردن پلک هایم پدر را از خواب بیدار کند با چراغ قوه جلد دوم را تقریبا تمام کردم! شاید برایتان سوال باشد حالا چرا چراغ قوه؟

جوابش خیلی ساده است: چون چراغ مطالعه نداشتم.

نمیدانم چطور میتوانید تصور کنید چراغ قوه ای را که روی سرم بستم و پتویی که کامل مرا پوشانده بود که نور چراغ قوه را مهار کند و کسی به بیدار بودنم شک نکند.

صدای اذان صبح را شنیدم؛ می‌دانستم که این صدای دلنشین برای من زنگ خطر است. چراغ قوه را برگرداندم سر جایش و وانمود کردم که خوابیدم و به تنها چیزی که فکر می کردم این بود:

الان دامبلدور کجاست؟ چرا مسئولیت تجمع گروه ارتش دامبلدور را پذیرفت؟

کمی گذشت و صدای بیدار شدن اعضا بهم علامت می‌داد که الان باید چطور نقش بازی کنم:

اول یک خمیازه عمیق،

بعد مالیدن چشم‌ها،

پرسیدن این سوال که: «مگر ساعت چند است؟!» با چهره‌ای که تعجبی بی انتها را نشان میدهد.

و بعد گفتنه: «اذان گفته‌اند دیگر؟»

و من، این آدم بی چشم و رو…

حدود ۲۰ درصد جلد دوم و تمام جلد سوم را از اذان تا شب موقع خواب تمام کردم و این طور بود که سه جلد در دو روز تمام شد.

***

باید اعتراف کنم که کتاب ششم از این مجموعه یعنی شاهزاده دو رگه، به نظر من شاهکار خانم رولینگ در تمام این مجموعه هست.

رفتن دامبلدور از این جمع، آن هم به دست اسنیپ؛ پیدا شدن راز جان‌پیش‌ها (Horcrux) و آن همه ناامیدی و افشای حقیقت در یک کتاب جمع شده بود.

بعد از خواندن این کتاب تا چند روز دلم نمی‌خواست جلد بعد را شروع کنم. البته علت اصلی آن بود که دیگر جلد بعد را نخریدند!

از کتاب آخر یعنی یادگاران مرگ تنها یک جلد را برایم گرفته بودند و گفتند خیلی از درس خواندن فاصله گرفتی و هیچ تحرکی نداری و این برای تو خطرناک است. فعلا جلد آخر را نمی خریم تا هر وقت صلاح بدانیم!

این شد که ۱۰ جلد از رمان را در ۹ روز تابستان تمام کردم؛ جلد ۱۱ را نخواندم و گذاشتم با خریدن آخرین جلد؛ کتاب هفتم را کامل بخوانم. جلد آخر را تولد آن سال در بهمن ماه برایم خریدند…

***

تنها شکایتم از کل این مجموعه قسمت آخر کتاب هست که هری زنده شد!

هر چند اتفاقی خوشاینده بود، بخصوص برای فن‌ها۸! (Fans) اما دلم گرفت که داستان اصلی خراب شد. هنوز هم اعتقاد دارم در داستان اصلی هری نباید زنده می‌شد و برای شکست ولدمورت این بهایی بود که باید پرداخته می‌شد.

در واقع، کتاب به صورت هالیوودی تمام شد. (فیلم هندی نشد اما درام هم نبود…)

نکته پایانی صحبت‌هایم آن که؛ در طول داستان یک سری کتاب‌هایی درون خود داستان توسط شخصیت‌ها خوانده می‌شود که خانم رولینگ آن‌ها را نیز به صورت جدا نوشته است. مثل کتاب «کوئیدیچ در گذر زمان» که در کتاب اول (هری‌پاتر و سنگ جادو) معرفی می‌شود و هری آن را زمانی که به عنوان یک جست‌و‌جوگر (Seeker) در تیم کوئیدیچ هاگوارتز وارد می‌شود می‌خواند. و یا کتاب «داستان‌های بیدل نقال» که نویسنده‌اش خود دامبلدور است در آخرین کتاب (هری‌پاتر و یادگاران مرگ)، به هرمیون۹ داده می‌شود.

کتاب های اصلی را هم در دوران دانشگاه به همراه کتاب صوتی‌شان خواندم که تنها فایل کتاب‌ها را برایتان قرار می‌دهم. می‌توانید با یک سرچ کوچک خودتان کتاب صوتی با صدای گوینده مورد علاقه‌تان را دانلود کنید. (من با صدای آقای جیم دِیل (Jim Dale) گوش کردم.)

پی‌نوشت: منبع تمام عکس‌ها به غیر از عکس کتاب‌ها (+)

پی‌نوشت ۲: حالا چرا نُویل؟ 🙂

..::دانلود کتاب‌ها به تفکیک عنوان::..

۱- Harry Potter and the Sorcerer’s Stone
۲- Harry Potter and the Chamber of Secrets
۳- Harry Potter and the Prisoner of Azkaban
۴- Harry Potter and the Goblet of Fire
۵- Harry Potter and the Order of the Phoenix
۶- Harry Potter and the half-blood Prince
۷- Harry Potter and the Deathly Hallows

کتاب‌های ویژه:

Fantastic Beasts and where to Find Them
Quiddich Through the Ages (Time)
the Tales of Beedle the Bard


۱: آرین رئوف، یک دوست قدیمی
۲: رمان‌ها ۷ گانه و سینمایی آن ۸ گانه است.
۳: شاید وقتی دیگر…!
۴: شاید نیاز به یادآوری نباشد که مردها سه رنگ اصلی بیشتر نمی‌شناسند: سفید، سیاه، رنگی!
۵: حتی تو نوشتن خاطرات هم خودم رو تحویل می‌گیرم. پناه بر خدا!
۶: این که ذاتاً بپنداری و یا زاداً! پر واضح است دیگر؟
۷: ویدا اسلامیه مترجم رسمی خانم رولینگ در ایران است.
۸: طرفداران.
۹: تلفظ و نوشتار درست آن «هِرماینی» است.

9 دیدگاه روشن پسری که زنده ماند | نُویل

  • ما تو خانواده.مون استعمال هر کتاب، رسانه یا فیلمی که به درس مربوط نباشه ممنوع بود 😐 حتی کامپیوتر هم نداشتیم 😐 و واقعا من هر جا برم بگم تو کره شمالی بزرگ شدم اغراق نکردم از قضا پسرخاله.م یدونه ازین گوشی های نصف کشویی خریده بود و برام اورده بود، نوکیا، باورت نمیشه ولی با این گوشی از گرفتن فیش حقوقی پدرم تا پرداخت قبوض و چک کردن قیمت ارز رو برای بابام انجام میدادم، حجم اینترنتش رو هم بابام میگرفت، ۲۰۰ مگ یکماهه، بارها شد که بخوام یکی ازین فیلمایی که تو مدرسه حرفش هست رو بگیرم(بعله این است نوکیا) ولی به عواقبش که فکر میکردم(تمام شدن نت و …) منصرف میشدم. از قضا یروز رفیقم گفت هری پاتر دیدی؟ گفتم نه ازین حرفا زید که نصف عمرت و فلان، دیگه دل رو زدم به دریا رفتم که دانلودش کنم(اون موقع فیلمها با کیفیت ۲۴۰ میشد حدودا ۱۷۰ مگ) زدم تو گوگل “دانلود هری پاتر” یه صفحه اورد و رفتم دیدم نوشته هری پاتر و سنگ کیمیا ۵ مگ :\ گفتم این دوستمون مارو ایسگا کرده؟ اینکه در حد کلیپه 😐 بهرحال دانلودش کردم باز که شد دیدم عه کتابه ;/ (بعله گوشی نامبرده فرمت pdf رو هم ساپورت میکرد) بقیه.ش رو خودتون فک کنین که من چطور با یه صفحه به مساحت ۳۵ سانتی متر مربع درحالی که با دکمه وسط زوم میکردم و با جهات چهارگانه.ش خط رو جلو میبردم تونستم توی ۳ هفته همه کتابهاش رو بخونم ;))))

    پِ.ن: واقعا بدون شوخی اون سال برای اولین بار عینک زدم 😐

    پ.ن۲: خیلی ازون سالا گذشته ولی واقعا ارزشش رو داشت

    پِ.ن۳: عاشق محفل ققنوس و دورگه.م مخصوصا دورگه اتفاق هاگوارتز ناب.تر بود

    • سلام محمد،
      ممنون که اینجا برای‌مان داستانت را نوشتی. و چه ماجرا جالبی بود. در تمام طول خواندن آن لبخند می‌زدم و یک جا را بلند خندیدم. :))

      این گوشی‌های نوکیا واقعا قابلیت‌های زیادی داشتند، حتی به عنوان آدامس! هم می‌شد ازشون استفاده کرد. بعد از این که نوکیا ورشکسته شد، برند جدید لاکشری (یا به غلط: لاکچری) (+) خودش را داد بیرون: Vertu (+)
      که الان جز بهترین‌های گوشی هست البته با قیمت لاکشری خودش. خواستم قدر گوشی اون زمانت را بدانی. من هنوز هم یک نوکیا دارم.

      و فکر می‌کنم، می‌دانم وقتی که می‌گویی «ارزشش» را داشت؛ یعنی چه. 😉

  • محمد رحمانی

    ممنونم! خوندن این متن حسِ خوندن رمان بینوایان که عاشقشم رو بهم داد! حتما باید هری پاتر رو خوند!

  • کتاب خوندن عشق بزرگیه که فقط عده‌ای که تشنه دونستن هستن اون رو می‌شناسن. آره همه چی به تشنه بودن برای دونستن برمی‌گرده. اینکه بخوای غرق نشی در فرهنگ عوام. عوام خیلی وقت‌ها خطرناکن. بهتره ازشون دوری کرد.

  • سلام

    واقعا کتاب ها عمق بیشتری دارن نه اینکه سینما سطحی است ولی شاید سرعت مطالب زیاد هست (۲۴فریم برثانیه،حداقل) و اینکه اکثر ادمایی حوصله دارن و به حرف طرف مقابل گوش میدن کتابخون هستن(امیدوارم منظورم رو رسونده باشم).

    زمانی در کتاب (برتری خفیف/Slight Edge) خوندم که با تقریب خوبی همه ی افرادی که بعد از دبیرستان اموزش اکادمیک دیگه ای نمی بینن؛تا اخر عمر کتاب دیگه ای نمی خونن این واقعیت رو در جریان گواهینانه رانندگی دیدم و برای بی سوادی این جامعه در این سطح متعجب شدم.

    شاید این یه مورد بی ربط باشه (مثل چیزایی که گفتم):

    مردم ما یکسری منابع ورودی اطلاعات یکسان دارن همون هایی دولت تصمیم می گیره داشته باشن برای همین هم شاید من و خیلی های دیگه کتاب رو دیر شناختیم و خوش حالم که جزو اون خیلی خیلی ها که هیچوقت نمی شناسنش نیستم

    نظرم زیادی غیر مرتبطه !!

  • بعد ازین متن دلم خواست بروم برای بار چندم هری پاتر را ببینم:)

    حقیقتا بعد هری پاتر هیچ کتاب Fiction طور دیگری نتوانست توجهم را انقدر جلب کند:))

  • یه نقد خوب هم از این مورد هست که واقعا جالبه، گفتم به اشتراک بذارم: ۱۵ سال از اکران اولین فیلم «هری پاتر» گذشته، اگرچه با وجود اکران اسپین‌آف «جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آنها»، اسم هری پاتر دوباره به سر زبان‌ها برگشته، اما حقیقت این است که «هری پاتر» هیچ‌وقت فراموش نشده بود که «جانوران شگفت‌انگیز» بخواهد آن را به یادمان بیاورد. در عوض هر روز می‌توانیم عواقب زلزله‌ای که این فیلم‌ها در فضای جریان اصلی سرگرمی سینمایی دنیا به وجود آوردند را ببینیم. بعد از یک دهه و نیم، تغییرات زیادی در فضای فیلم‌های جریان اصلی رخ داده، حالا ابرقهرمانان در اولویت هستند، جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری به‌طرز قابل‌توجه‌ای پیشرفت کرده است و بازسازی‌ها و پیش‌درآمد‌ها و اسپین‌آف‌ها به روتین برنامه‌ی سالانه‌ی استودیوها تبدیل شد‌ن اما وقتی به تاریخ نگاه می‌کنیم، دنیای جادویی جی. کی رولینگ جدا از بقیه‌ی فیلم‌های هم‌سبکش می‌ایستد. مجموعه‌ی «هری پاتر» فقط دنیای بعد از خودش را تغییر نداد، بلکه تا بعد از اتمامش هم پادشاه این دنیای جدید باقی ماند

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

آخرین نوشته دوستان من

شبکه‌های اجتماعی