درد | راهی برای فکر کردن و آموختن

کمرم شکسته…! کمرش شکسته بود و داشتیم می‌خندیدیم. وقتی به من گفت باور نکردم. فکر کردم به فشار و بار زیاد مشکلات زندگی اشاره کرده. آخر هم داشت می‌خندید هم راه می‌رفت، هم تکون می‌خورد. مثل یک دختر بچه‌ی سه چهار ساله در یک مهمانی، که حالا یخ‌ش هم آب شده و دارد بالا و پایین می‌پرد. بعد، عکس سی‌تی‌اش را برایم گذاشت. راست می‌گفت! شکسته بود. استخوان ساکرومش از دو طرف به صورت قرینه شکسته بود. لعنتی این‌هایی که

هیس | دختران (و پسران) فریاد نمی‌زنند

فکر می‌کنم سال سوم دبیرستان بودم. با یکی از دوستانم توی «پارک خلدبرین» قرار گذاشته بودیم. طبق عادت همیشگی‌ام با دوچرخه راهی شدم. چند ساعتی را با هم بودیم. وقتی هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت، خداحافظی کردیم و به سمت خانه حرکت کردم. خانه ما آن زمان، در خیابان «دوازده متری نمازی» ستارخان بود. به «فلکه‌ی سنگی» که رسیدم، وارد خیابان ستارخان شدم. چون که سمت مقابل خیابان عفیف‌آباد را بیشتر دوست داشتم، رفتم آن سمت خیابان. همان جایی

من بهتر می‌دانم | تلاشی معیوب

کمی خلوت‌تر شده بود و فعلاً بیمار نداشتم. وارد مطب شد و روبه‌روی من، روی تخت معاینه، نشست؛ و شروع کرد به صحبت کردن. می‌گفت به من زنگ زده‌اند و گفته‌اند تو جز استعدادهای درخشانی! و بیا برای ارشد بخوان. از شایستگی‌هایش تعریف می‌کرد. این که چطور با تلاش خودش، علارغم آن که پارتی‌های زیادی دارد، اینجا استخدام شده است. و در طول صحبت‌هایش، تمام توجهش به «منِ» او بود؛ و در عین حال، می‌خواست بگوید که بسیار فروتن است

پاندای بزرگ و اژدهای کوچک | چیزهای کوچک

اخیراً  کتابی از جیمز نوربری۱ خواندم به اسم «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک۲» که خانم نازنین فیروزی آن را ترجمه کرده بود. خود نویسنده می‌گوید که با الهام گرفتن از اعتقادات «بودا» سعی کرده در قالب هنر نقاشی کشیدنش و البته استفاده از ساده‌ترین کلمات، مرهمی بر زخم‌های روحی اطرافیانش باشد. لحظه‌ای که کتاب به دستم رسید، وقتی که مادرم جلد روی آن را دید، شروع کرد. همان مسخره بازی‌های همیشگی‌اش را شروع کرد. از همان مسخره‌بازی‌هایی که می‌خواهد به

نقطه شروع | با منابع محدود خود چه کنم؟

یک زمانی بود که می‌خواستم زبانم خیلی قوی باشد، و یک موسیقی‌دان و نوازنده‌ی خیلی خوب باشم، در درس‌ها هم بهترین دورانِ خودم بشوم، همه‌ی فیلم‌های برتر دنیای سینما و تمام سریال‌های محشری که وجود دارند را دیده باشم؛ در کنار این‌ها دوست داشتم بزرگ‌ترین کتاب‌خانه دنیا را در خانه‌ی شخصی‌ام داشته باشم که تک‌تک کتاب‌هایش را هم خوانده باشم. من همیشه از آن‌هایی بودم که خیلی هم به بازی‌های کامپیوتری علاقه‌مند بود و طبیعتاً یک سری برنامه هم برای

توهم دوگانه | مدل ذهنی که کار را خراب می‌کند

یکی از موضوعاتی که باب انشاء نوشتن بود این بود که «پزشک متخصص بهتر هست یا پزشک متعهد» و بعد صفحه‌ها در موردش می‌نوشتیم و تفسیر می‌کردیم. معمولاً هم این تاپیک برای این انتخاب می‌شد که اهمیت تعهد و اخلاق را بیشتر بحث کند. تا این که حدود یک سال پیش، یک روز در کلاس اخلاق استاد دکتر امیر کشاورزیان۱، به عنوان مهمان شرکت کردم. استاد کشاورزیان در طول ماه ۴ بار بیشتر شیراز نبود و من از فرصت سوء! استفاده می‌کردم

ماجرای قتل | فرهنگ‌های مونوکرونیک و پلیکرونیک (Mono/Polychronic)

این روزها بیشتر در گیرِ۱ موضوع «توجه» (Attention)، منبع کمیاب این روزها، شده‌ام. امروز، نیاز به توجه، مرکز توجه (Focus) و تمرکز (Concentration) بیشتر از همیشه ما انسان‌ها را فقیر کرده است. تکنولوژی با سرعت هرچه تمام‌تر دارد ما را به سمت موازی‌کاری یا چندکارگی (Multi-tasking) می‌کشاند. شاید بعد از آن که بیشتر در این باره مطالعه کردم و یادگرفتم، در پستی جداگانه آن را بررسی کنم. در حین پرداختن به این موضوع، یک بحث به ظاهر حاشیه وجود دارد که به نظرم خوب است

مرد عنکبوتی | من می‌خواهم تو باشم

نوشتن از مرد عنکبوتی واقعا کار سختی بود. نیاز به مقدمه خوب داشت، نیاز به یک‌پارچگی قوی داشت و من نمی‌توانستم چنین متنی برایش آماده کنم. اما بالاخره تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم یک پستِ بی‌مقدمه، بی‌نتیجه، بی هیچ‌گونه پیوستگی بنویسم و آن را منتشر کنم. *** هنوز هم وقتی توی اتاق تنها می‌شوم، و مطمئن می‌شوم که واقعا تنها هستم، شروع می کنم به تار زدن. از روی ساختمان‌های مختلف پرواز می‌کنم و به خیابان‌های شهرِ زیر پایم نگاه می‌کنم. گاهی شیرجه‌زنان،

آرزوها | گاهی برای درست بودن باید جدی بود

این چند مدت داشتم پست مردعنکبوتی را آماده می‌کردم تا انتشار بدهم. تقریبا آماده هم هست؛ اما هر چه خواستم خودم را راضی کنم، نشد که نشد. باید اول این یکی را می‌نوشتم که مقدمه‌ی خیلی دیگر از پست‌های آینده‌ام از جمله همان مردعنکبوتی هست. در فیلم مرد عنکبوتی یک دیالوگ هست که برای بیان آن، از خیلی از فرصت‌ها استفاده کرده‌ام. این دیالوگ اصل و اساس تمام فیلم‌های مرد عنکبوتی کمپانی ماروِل (Marvel) هم هست چرا که با لفظ‌های مختلف آن را در هر

اگر هنوز زندانی هستی منتظر پرواز نباش…

امروز استاتوس محمد۱ من را به فکر فرو برد؛ برای جهت دادن به آن آشفته بازار چه کاری از نوشتن بهتر: بدترین چیز تو دنیا وابستگیه، به هر چیز و هر کس اگر وابسته باشی زور می‌شنوی و نمی‌تونی کاری کنی. یک روز باید وابستگی‌ها رو برید و به آتیش کشیدشون، اون روز همه باید بترسن ازت! نوشتن متن کامل استاتوس برای رعایت امانت هست؛ نه آنکه با آن موافق (یا مخالف) باشم. متمم هم هر از گاهی بحث و گفت و

فوتر سایت

سایدبار کشویی